❤️قبیله ییجان💚elarain_land💙

برای دوستداران ییجان💛 و دوستداران سریال آنتیمد🪈 و شماهایی که عاشق داستان و فن فیکشن هستین✍️ اینجا دنیای ماست🔮

فصل جدید فیک ققنوس (ییجان/ییژان)

فصل جدید فیک ققنوس (ییجان/ییژان)

بازگشت دوباره ناول ققنوس🐦‍🔥 با کاپل فوق محبوب: شیائوجان/شیائوژان و وانگ ییبو💚❤️

ژانر: عاشقانه، اکشن، درام

خلاصه داستان:

شیائوجان برای ورود به آکادمی پروازی گوسو فقط یک فرصت دارد: 

به چالش کشیدن وانگ ییبو، خلبانِ آس و ستاره‌ی بی‌رقیب آن.

اما وقتی این رقابت به احساسی عمیق‌تر تبدیل می‌شود، همه‌چیز از کنترل خارج می‌شود. 

میان عشق، رقابت، گذشته‌ای تاریک و رازهایی که آرام‌آرام آشکار می‌شوند، جان و ییبو باید تصمیم بگیرند تا کجا حاضرند برای رسیدن به هم بجنگند.

«ققنوس» داستان عشق، خطر و برخاستن از دل آتش است؛ روایتی از دو نفر که برای رسیدن به هم، باید با گذشته‌ای روبه‌رو شوند که رهایشان نمی‌کند.


بالاخره خاکسترها رو کنار زدم… 🔥

فصل آخرِ «ققنوس» با تمامِ جنون و عشقش در راهه.

جان و ییبو قراره سفر پر خطرِ عشقشونو به سرانجام برسونن. آماده‌این همراهیشون کنین؟.

برای خوندن داستانشون

👇👇👇👇👇👇👇👇

 اینجا کلیک کن

 

تا این لحظه هفت پارت از فصل آخر در کانال اینستاگرامم آپ شده.

منتظر نظرات و نگاه های قشنگتون هستم😊✍️

شیائو جان، شیائو ژان، وانگ ییبو، ییجان، ییژان، فیک، ققنوس، ناول، رمان، عاشقانه
شیائو جان، شیائو ژان، وانگ ییبو، ییجان، ییژان، فیک، ققنوس، ناول، رمان، عاشقانه


بعد از اتمام آپ کامل فصل آخر، نسخه نهایی و کامل ققنوس رو میتونین سفارش بدین و تهیه کنین..


آپ بقیه داستان‌ها در کانال تلگرام: 
elarain_fic

#شیائوجان #شیائوژان #وانگ_ییبو #ییجان #فیک

ییجان/ییژان فیک و داستان

ییجان/ییژان فیک و داستان

 فیک ییجان : ترمز خشم

شیائو جان و وانگ ییبو

فیک ییجان ییژان/ ترمز خشم نوشته elarain کاراکترها: شیائو ژان و وانگ ییبو

تیزر فیک

در کانال اینستاگرام elarain_land

خلاصه داستان:

شیائوجان برای تماشای مسابقات رالیِ فصل به محل مسابقات میره و وانگ ییبو، سعی میکنه حضور دوست پسرش و از دید طرفدارا مخفی کنه اما وقتی ماشین ییبو لحظه‌ای از پیست خارج میشه و جان به سمت پیست میدوه، مشاجره‌ای شکل میگیره که ممکنه قلب یکی از دو عاشق و بشکنه...

پارت اول داستان و توی همین وبلاگ بخون

پارت ۱

ترمز خشم و به صورت کامل توی کانال داستان‌ها بخون.

داستان ها، رمان، ناول کاپل معروف شیائو ژان و وانگ ییبو به قلم Elarain

👇👇👇👇👇👇

کانال داستان‌ها

پست فیک ققنوس

داستان (ترمز خشم/پارت ۲)

داستان (ترمز خشم/پارت ۲)

فیک ییجان/ییژان

کاپل: شیائو جان/ وانگ ییبو💚❤️

ژانر: عاشقانه، درام

نوشته: اِلارِین (Elarain)✍️

 

وقتی فاصله بینِ جنگیدن و خواستن، فقط یک «بشینِ» ساده‌ست، چطور می‌شه از طوفانِ خشم به آرامشِ یه آغوش رسید؟

پارت ۲

ییبو دهانش را باز کرد اما صدایی از گلویش خارج نشد. واقعیت این بود که نمی‌دانست چه جوابی بدهد.

لبخند تلخِ جان، ذهنش را برای لحظاتی کاملاً خالی کرده بود.

لحظات، بی‌زمان گذشتند. قطره‌ای آب از نوک موهای ییبو روی گردنش چکید. ساعت یک تیکِ دیگر به جلو خزید.

و بعد جان به‌آرامی نگاهش را از چشمان ییبو برگرفت و نفس عمیقی کشید. دستش را به لبه‌ی کاناپه گرفت، دندان‌هایش را روی هم فشرد و قبل از اینکه مغز خسته‌ی ییبو بتواند درست تحلیل کند چه شد که کار به اینجا کشید، سعی کرد از جایش بلند شود.

اما به محض اینکه پای پیچ‌خورده‌اش زمین را لمس کرد، عضلات صورتش منقبض شدند و نفسش بند آمد.

_: جان!

ییبو با واکنشی سریع‌تر از یک پلک زدن، فاصله‌ی بینشان را با جهشی بلند طی کرد و دست‌های بزرگ و داغش را دور بازوهای جان پیچید تا مانع افتادنش شود.

_: چی شد؟.. خوبی؟..

جان با لجاجت، اخم‌هایش را در هم کشید و سعی کرد خودش را از حصار دست‌های ییبو بیرون بکشد.

_: ولم کن.. خوبم..

ییبو با کلافگی پوفی کشید و تلاش کرد جان را دوباره روی کاناپه بنشاند.

_: مزخرف نگو.. پاته نه؟.. بشین، تکون نخور.

اما جان مقاومت کرد.

_: چیزیم نیست.. دست از سرم بردار..

ییبو آه بلندی کشید و با صدایی که از عصبانیت و نگرانی دو رگه شده بود غرید:

_: لجبازی نکن، بشین بذار زخم پاتو ببینم..

_: نیازی نیست.. خودم می‌بندمش..

اما دوباره تنها یک حرکت کوچک لازم بود تا رنگ از صورت جان بپرد و نفسی دردناک از میان لب‌هایش بگریزد.

ییبو این بار بی‌اختیار بازوی جان را قاپید و با خشونت تشر زد..

_: گفتم بشین!

جان درجا خشکش زد و به ییبو خیره شد.

نگاهی خیره، پرمعنا و خالی.

ییبو نفسش را حبس کرد. عضلات قفسه‌ی سینه‌اش که لحظاتی قبل با ریتمی تند و دردناک بالا و پایین می‌رفت، ناگهان در هم پیچیدند و نگاهش در مردمک‌های تیره و عمیق چشم‌های جان قفل شد.

آن نگاه…

آن نگاه یخی و سرد…

برای ییبو تنها یک نگاهِ جان کافی بود تا دنیایش یا فرو بریزد، یا دوباره تکه‌تکه کنار هم بنشیند و پناهگاهش شود.

آب دهانش را قورت داد. انگشتانش، لرزان و ترسیده، دوباره دور بازوی جان حلقه شدند و صدا در گلویش شکست.

_: لطفاً..

جان ثانیه‌ای دیگر همان‌طور نگاهش کرد، بعد نفسش را بیرون داد و بدون حرف دوباره روی کاناپه نشست.

ییبو بدون اینکه به صورت جان نگاه کند همان‌جا مقابلش روی زمین زانو زد. با احتیاط، پای جان را روی زانوی خودش گذاشت، بند کتانی‌اش را باز کرد و جورابش را با ملاطفت از پایش بیرون کشید.

کبودی تیره و متورمی که روی مچ پایش شکل گرفته بود مثل یک سیلی محکم به صورتش خورد.

جان از درد نفس تیزی کشید اما چیزی نگفت.

انگشتان ییبو لحظه‌ای دور مچ متورم و کبود پای جان بی‌حرکت ماندند، سپس سرش را بالا آورد و به چشم‌های جان خیره شد.

_: چرا چیزی نگفتی؟..

جان نگاهش را از چشمان ییبو برگرداند و به گوشه‌ای از اتاق دوخت.

_: منظورت چیه؟..

_: که پات این‌قدر ورم کرده.

جان شانه‌ای بالا انداخت.

_: چون داشتیم دعوا می‌کردیم؟..

نگاه ییبو دوباره به سمت مچ پای جان چرخید و به خراش‌های ریز و درشت روی پوستش و خونمردگی‌های اطراف آن‌ها خیره شد.

سپس بدون بیان کلمه‌ای دیگر، پای جان را به نرمی دوباره روی زمین گذاشت. به سمت کیف ورزشی‌اش رفت و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را بیرون کشید. یک بسته یخ فوری هم برداشت، آن را فشار داد تا فعال شود و به سمت جان برگشت و دوباره جلویش زانو زد.

کمپرس یخ را آرام روی مچ پایش گذاشت.

عضلات جان به خاطر هجوم سرما و لمس انگشتان ییبو منقبض شدند.

ییبو با دستان ماهرش، باند کشی را دور مچ پایش پیچید. نه آن‌قدر سفت که دردش بیشتر شود، نه آن‌قدر شل که بی‌فایده باشد.

تمام مدت هیچ‌کدام حرفی نزدند.. تنها صدای نفس‌های بریده‌ی جان فضای اتاق را پر کرده بود.

وقتی ییبو کارش تمام شد، سر باند را محکم کرد و دستش را روی مچ پای جان نگه داشت.

لحظه‌ای همان‌طور ماند. بعد آرام زمزمه کرد..

_: باید یک مسکن بخوری.. فردا می‌برمت دکتر.

لحنش دیگر دستوری نبود؛ بیشتر شبیه یک التماس خاموش بود.

نگاه جان روی موهای به‌هم‌ریخته و شقیقه‌های خیس از عرق ییبو ثابت ماند.

ییبو دستش را روی زانوی جان فشرد و سرش را بالا آورد. چشم‌هایش کاسه‌ی خون بود و غرور همیشگی‌اش جای خود را به پشیمانی عمیقی داده بود.

_: می‌دونم.. می‌دونم که گند زدم. وقتی دیدم با اون وضعیت از چادر پریدی بیرون و وسط پیست با لِه‌لِه گلاویز شدی و ماشین‌ها دارن با اون سرعت از کنارت رد می‌شن، نفهمیدم چم شد.

جان نفس عمیقی کشید. دیدن ییبو در این حالتِ بی‌دفاع همیشه نقطه‌ضعفش بود.

دست‌هایش را روی زانوهایش مشت کرد و سرش را کمی به سمت پنجره چرخاند تا برق خیس درون چشم‌هایش را پنهان کند.

سکوت خفه‌کننده‌ای سوئیت را پر کرد.

از آن سکوت‌هایی که حتی صدای ضربان قلبت هم بلند به نظر می‌رسد.

کلماتی که ییبو به زبان آورده بود مثل شیشه‌های خرد شده روی فرش پخش شده بودند و هیچ‌کدام نمی‌دانستند چطور باید آن‌ها را جمع کنند.

ییبو نفس لرزانی کشید و پیشانی‌اش را روی زانوی جان گذاشت. صدایش حالا چیزی شبیه یک زمزمه‌ی شکسته بود.

_: من فقط.. از ترس اینکه بلایی سرت بیاد عقلمو از دست دادم شیائو جان.. اون چرندی که گفتم.. واقعاً منظوری نداشتم.. باور کن.

جان هنوز به بیرون خیره بود، اما ییبو لرزش خفیف شانه‌های او را حس می‌کرد.

دست سرد جان، با مکثی طولانی، پایین آمد و انگشتانش لا به لای موهای خیس ییبو لغزید.

و ییبو چشم‌هایش را بست.

هیچ‌کدام حرفی نزدند. اما در آن سکوت سنگین، چیزی بینشان تغییر کرده بود؛

چیزی ظریف، شکننده… و هنوز ناتمام…

و ادامه دارد...

 

پی نوشت: این داستان بر اساس واقعیت نیست و کاملا از تخیلات ذهن من سرچشمه گرفته..

شیائوجان، شیائو ژان، شیائوژان

فیکشن، رمان، ناول، آنتیمد، رام نشده، بی وقفه 

داستان (ترمز خشم/ پارت ۱)

داستان (ترمز خشم/ پارت ۱)

فیک ییجان/ییژان

کاپل: شیائو جان/ وانگ ییبو💚❤️

ژانر: عاشقانه، درام

نوشته: اِلارِین (Elarain)✍️

 

وقتی فاصله بینِ جنگیدن و خواستن، فقط یک «بشینِ» ساده‌ست، چطور می‌شه از طوفانِ خشم به آرامشِ یه آغوش رسید؟

پارت ۱

صدای باز شدن در سوئیت و برخورد دسته‌کلید ییبو و کارت اتاق با شیشه‌ی میز، درست مانند صدای گوشخراش ترمزهای ماشینش بر روی آسفالت پیچ در پیچ پیستِ رالی، در اتاق طنین انداخت و سکوت را درهم شکست..

_: تو دیوانه شدی؟..

ییبو با خشونت، زیپ لباس یکسره آبی رنگش را پایین کشید و کفش‌های مسابقه‌اش را به گوشه‌ی اتاق پرت کرد..

صدایش از خشم می‌لرزید: بهت گفتم اون تو بمونی.. چادر رو برات آماده کرده بودم که در امان باشی.. اونوقت تو چیکار کردی؟.. یقه‌ی لِه لِه رو چسبیدی..

جان که لَنگ لَنگان، پشت سر ییبو وارد اتاق شده بود، درب را محکم به هم کوبید و عینک دودی و کلاهش را روی میز انداخت: من یقه اشو چسبیدم یا اون مثل یه گونی سیب زمینی منو انداخته روی کولش و دست و پام و چسبیده؟..

ییبو نفسش را پر سر و صدا بیرون داد: میخواستی چیکار کنه؟.. وقتی مثل دیوونه ها از چادر پریدی بیرون و نزدیک بود کل زحمتام برای مخفی کردنتو به باد بدی انتظار داشتی وایسته نگات کنه؟.. تو حتی نزاشتی زخم پاتو ببنده!!..

جان دندان هایش را به هم فشرد: سر من داد نزن ییبو!..

_: کی داره سر کی داد میزنه؟!..

ییبو کلافه چرخید.. به سمت یخچال رفت، یک بطری آب بیرون کشید و آن را به سمت جان گرفت: بگیر..

جان که با رنگ و روی پریده به در تکیه داده بود و تلاش میکرد لرزش انگشتان مشت شده اش را کنترل کند، دست ییبو را پس زد: نمیخوام..

نفسش هنوز درست بالا نیامده بود و تصویر چرخیدن ماشین ییبو روی پیست، کماکان جلوی چشم هایش رژه می رفت..

و البته دردِ مچ پای پیچ خورده و متورمش که اعصابش را به بازی گرفته بود و وحشتی که مدتی قبل تجربه کرده بود، حالا آرام آرام به خشمی آتشین بدل میشد..

_: میگه نذاشتی زخمتو ببنده.. تو داشتی از پیست خارج می‌شدی!.. من فقط خواستم خودمو بهت برسونم..

ییبو پوف بلندی کشید: که چیکار کنی؟.. با دست خالی درِ ماشین و بِکَنی و منو بکشی بیرون؟..

و بعد با حالتی عصبی چشم هایش را چرخاند: برای این جور مواقع، وسایل و آدم حرفه ای وجود داره.. تیم تخصصی نجات وجود داره.. در ضمن، جون من که در خطر نبود..

محتویات بطری آبی که جان رد کرده بود را روی سر خودش خالی کرد و انگشتانش را لای تارهای مرطوب و براق موهایش لغزاند: مگه اولین بارمه مسابقه میدم؟.. چند بار رو پیست موتورسواری لیز خوردم و کنترلش کردم؟.. رالی هم همونه.. من راننده‌ی حرفه ایم جان.. لیز خوردم اما کنترلش کردم..

جان با صدایی بریده زمزمه کرد..

_: نکردی.

ییبو سرش را برگرداند..

_: چی؟

جان این‌بار فریاد زد..

_: نکردی ییبو!.. نتونستی.. یک لحظه ماشینت فقط می‌چرخید.. فرقی نمیکنه دفعه چندم باشه.. من بازم ترسیدم لعنتی!..

اتاق برای لحظه‌ای در سکوت فرو رفت و فقط صدای نفس‌های بریده بریده ی جان به گوش میرسید..

ییبو زیرلب، با لحنی گرفته غرید: جان..

اما جان بهم ریخته تر از آن بود که متوجه اخطار درون صدای ییبو شود: چیه؟.. انتظار داشتی وایسم و تماشا کنم تا جنازت و برام بیارن؟..

ابروهای ییبو بیش از پیش در هم گره خورد: جنازه ام؟.. جان بس کن داری میری رو اعصابم..

جان مستاصل و عصبی نالید: تو نمیفهمی..

_: نه.. اون تویی که نمیفهمی..

ییبو با خشونت چرخید تا به سمت حمام برود: تو مشکلت یه چیز دیگه است.. همون مشکلی که باعث میشه همیشه مثل بچه‌ها باهام رفتار کنی..

جان خشکش زد: چی؟!.. من باهات مثل بچه ها رفتار میکنم؟..

و بعد خنده‌ی عصبی کوتاهی از گلویش بیرون زد: این دیگه واقعا نامردیه..

_: خوب پس اسم کاری که الان داری میکنی چیه؟.. دو ساعته داری داد میزنی..

جان نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد: ببین.. من فقط میخواستم مطمئن شم سالمی.. چون.. تو مدام خودتو به خطر میندازی!..

ییبو نزدیک درِ حمام ناگهانی ایستاد و با نگاهی تیز به سمت جان چرخید: من خودمو به خطر میندازم؟..

قدم کوتاهی به سمت جان برداشت: اونی که با وجود تمام شایعات و با وجود اینکه یک چادر امن اختصاصی براش فراهم کرده بودم تا کسی نفهمه اونجاست، از چادر پرید بیرون تو بودی نه من.. مگه خودت نگفتی هیچکس نباید بفهمه باهمیم؟.. خیل خوب منم همه چیزو آماده کردم تا تو توی سایه بمونی.. ولی چی شد؟.. خودت با دستای خودت ما رو لو دادی!..الان اگه یه نفر از لنگیدن پات عکس گرفته باشه چی؟..

جان لبش را به دندان گرفت و لنگ لنگان سعی کرد خودش را به کاناپه برساند: بهت گفتم میخواستم خودمو بهت برسونم، واقعا درکش اینقدر سخته؟.. آره، کارم احمقانه بود، قبول؛ اما تو هیچ وقت نمی‌فهمی من چه حسی دارم.. دیدم ماشینت داره میچرخه و له له هم نمیذاشت بفهمم چه خبره.. معلومه اون لحظه اولویتم فاش شدن رابطمون نبود!.. اولویتم تو بودی.. تو توی همه کارات ریسک می‌کنی، و این منو می‌ترسونه.. یکی باید حواسش بهت باشه..

صورت ییبو از خشم قرمز شد: من آدم بی احتیاطی نیستم، خودتم خوب میدونی.. الان داری به چی متهمم میکنی؟..

جان آه کشید و سرش را پایین انداخت: متهمت نمیکنم فقط میخوام توی این مشغله های مختلفی که برای خودت ساختی که یکی از یکی خطرناکترن، یکم بیشتر احتیاط کنی اما هر بار یه چیزی میگم  بهم می‌پری و میگی مثل بچه ها باهات رفتار کردم.. من واقعا از این برداشت غیرمنصفانه ات از حرفام متنفرم ییبو..

ییبو خیره خیره تماشایش کرد و برق خشم در نگاهش درخشید: نه جان.. نه..

کلمات بعدی بدون فکر از دهانش بیرون پرید: تو از اینکه نمیتونی اونجوری که دلت می‌خواد کنترلم کنی متنفری.. مشکلت اینه..

این حرف، درست برخلاف چیزی بود که قصد داشت به زبان بیاورد.. اما وقتی متوجه شد بدجوری زیاده روی کرده که دیگر خیلی دیر شده بود..

صدای جان قطع شد.. برای لحظه ای خون از صورتش رفت و بهت زده همانجا نزدیک کاناپه، به ییبو خیره ماند.. وحشت خالص و ناباوری در چشمانش موج میزد و همین باعث شد خشمِ ییبو در یک لحظه، متوقف شود.

ییبو قدمی جلو رفت و اما صدا در گلویش گیر کرد..

_: جان؟..

زانوهای جان لرزیدند و بی تعادل عقب رفت و روی کاناپه افتاد..

سکوتی سنگین، همانند پتکی برنزی وسط اتاق فرود آمد.

ییبو گیج و منگ لحظه ای همانجا ایستاد و هردو در سکوت به هم خیره ماندند..

ییبو قدمی دیگر جلو رفت. گلویش خشک شده بود: جان..من منظورم اون نبود..

بُهت پشت قاب چشم های جان ناگهانی فرو ریخت و بارقه ای از غم در عمقشان درخشید: تو.. واقعا حس میکنی میخوام کنترلت کنم؟.. همچین احساسی بهت میدم؟.. 

ییبو مستاصل دستی لای موهایش کشید: مزخرف گفتم، خودتم میدونی..

لبخندی دردمند بر گوشه ی لب های جان نشست: آدما موقع عصبانیت همون مزخرفایی رو می‌گن که ته دل‌شونه، نه؟..

و ادامه دارد...

به نظرتون بقیه اش چی میشه؟🤔😉

 

بقیه اشو میخوای؟ کلیک کن

👇👇👇👇

پارت ۲

داستان ییجانی ققنوس

پی نوشت: این داستان بر اساس واقعیت نیست و کاملا از تخیلات ذهن من سرچشمه گرفته..

شیائوجان، شیائو ژان، شیائوژان

فیکشن، رمان، ناول، آنتیمد، رام نشده، بی وقفه 

داستان شب📖 (وانگشیان💙❤️)

داستان شب📖 (وانگشیان💙❤️)

نام داستان: 🌙*برای کسی که خوابش نمی‌برد* ⭐️

نوشته اِلارِین (Elarain)✍️

فیک کوتاه (وانشات) سریال آنتیمد🪈 / ناول مودائوزوشی🏮

قشنگترین کاپل دنیا: ییجان/ییژان💚❤️ وانگشیان💙❤️

وِی ووشیان همیشه فکر می‌کرد لان وانگجی آدمی است که شب‌ها زود می‌خوابد.
نه به این خاطر که خسته می‌شود و نیاز به استراحت دارد،

بلکه چون دنیا برایش بیش از حد پُرسر و صداست و خواب را ساده‌ترین راه خاموش کردن هیاهوی دنیا می‌داند.

اما آن شب—
بعد از پیاده‌روی پنهانی اطراف گوسو و مرور تمام خاطراتی که از زمان برگشتن به جسم جدیدش، بارها تجزیه‌ و تحلیلشان کرده بود؛


فکر کردن به چشم‌های زیبای خواهرش که دیگر هیچ‌گاه به او خیره نمی‌شدند،
شنیدن زجه‌های ون چینگ هنگام سوختن، که تصور می‌کرد هر شب صدایش را می‌شنود،
گریه‌های آیوانِ کوچکش که او را بابا صدا می‌زد، اما نمی‌توانست در کابوس‌هایش پیدایش کند،
پیرها و جوان‌های قبیله‌ی وِن، که در توهماتش، با چشم‌هایی بی‌نور از او طلب کمک می‌کردند، اما جسم‌هایشان میان شعله‌های آتش محو می‌شد و نمی‌توانست نجاتشان دهد،
و همه‌ی آن‌هایی که اسم نداشتند، یا حافظه‌اش برای یادآوریِ جزئیات ظاهرشان، یاری‌اش نمیداد، اما هر شب بازمی‌گشتند.


وقتی بی‌خواب و بی‌حوصله وارد راهروی جینگ‌شی شد و آه‌کشان خودش را به سمت محلِ خوابی که لان وانگجی برایش در نظر گرفته بود کشاند، 

با شنیدن صدای زیتر، در جا خشکش زد.


آن ملودی آشنا و دل‌انگیز.
نرم.
کنترل‌شده.
انگار به هر نُت، پیش از تولد، بارها فکر شده باشد.


نفسش را حبس کرد.
لان وانگجی معمولاً برای کسی نمی‌نواخت.
هرگز— هرگز —  
و نه هنگامی که کسی بیدار بود.


وی ووشیان بی‌صدا جلو رفت.
کف چوبی زیر پاهایش سرد بود.
نورِ فانوس‌ها، سایه‌ی لان وانگجی را بر دیوار نقش زده بودند؛
صاف، بی‌حرکت و بی‌نقص.
درست مانند خودش.

و زیبا.
مثل همیشه.

همان‌جا ایستاد و برای لحظاتی تماشایش کرد.
صدای ناله‌ها و تصاویرِ چشم‌های بی‌نور، آرام‌آرام عقب کشیدند و محو شدند.
ملودی ادامه یافت و ووشیان غرق شد.

و شاید ساعتی بعد—

وقتی موسیقی تمام شد، وی ووشیان به نرمی زمزمه کرد:
_: هانگونگ‌جون این برای کی بود؟

سکوت.

و بعد، صدایی آرام:
_: برای کسی که خوابش نمی‌برد.

وی ووشیان پلک زد.
لبخندی ناخودآگاه بر لب‌هایش نقش بست.

_: اوه.
چند قدم نزدیک‌تر رفت.
_: پس حتماً آدم خیلی پُرسروصداییه که این موقع شب، برای خوابوندنش مجبور شدی بری سراغِ زیترت.

لان وانگجی نگاهش نکرد: فقط زیادی فکر می‌کنه.

وی ووشیان به خنده افتاد، اما خنده‌اش آهسته‌تر از همیشه بود.
جلو آمد و کنار او نشست.
شانه‌هایشان تقریباً— فقط تقریباً— هم را لمس کردند.

_: فکر می‌کنی
می‌تونی تا وقتی خوابش ببره ادامه بدی؟.

لان وانگجی مکث کرد.

بعد، زیترش را دوباره برداشت.

و این بار، وی ووشیان مطمئن بود..
این موسیقی، برای او بود.
فقط برای او.

🎶🎵

داستان و فیک ییجانی دوست داری؟ پس اینجا کلیک کن

👇👇👇👇👇

داستان ییجانی جدید

داستان ییجانی ققنوس

کانال تلگرام داستان های پیج

تگ های مهم:

شیائو جان، وانگ ییبو، شیائوجان، شیائو ژان، شیائوژان

آنتیمد، مودائوزوشی، استاد تعالیم شیطانی، ییلینگ لائوزو، رام نشده، وی ووشیان، وی یینگ، لان وانگجی، لان جان

پی نوشت های آگاهی دهنده: 

طرفدار سولو: طرفدار تک یک بازیگر.. طرفداری که تنها از شیائو جان یا وانگ ییبو طرفداری می کند.

طرفدار شیپر: طرفداری که از رابطه ییجان طرفداری می کند و طرفدار هردو بازیگر است.

" بی وقفه "، ترجمه غلط اسم سریال آنتیمد است.

ترجمه درست اسم سریال " رام نشده " است.

داستان، فیک، فیکشن، ناول، رمان