داستان (ترمز خشم/پارت ۲)

فیک ییجان/ییژان
کاپل: شیائو جان/ وانگ ییبو💚❤️
ژانر: عاشقانه، درام
نوشته: اِلارِین (Elarain)✍️
وقتی فاصله بینِ جنگیدن و خواستن، فقط یک «بشینِ» سادهست، چطور میشه از طوفانِ خشم به آرامشِ یه آغوش رسید؟
پارت ۲
ییبو دهانش را باز کرد اما صدایی از گلویش خارج نشد. واقعیت این بود که نمیدانست چه جوابی بدهد.
لبخند تلخِ جان، ذهنش را برای لحظاتی کاملاً خالی کرده بود.
لحظات، بیزمان گذشتند. قطرهای آب از نوک موهای ییبو روی گردنش چکید. ساعت یک تیکِ دیگر به جلو خزید.
و بعد جان بهآرامی نگاهش را از چشمان ییبو برگرفت و نفس عمیقی کشید. دستش را به لبهی کاناپه گرفت، دندانهایش را روی هم فشرد و قبل از اینکه مغز خستهی ییبو بتواند درست تحلیل کند چه شد که کار به اینجا کشید، سعی کرد از جایش بلند شود.
اما به محض اینکه پای پیچخوردهاش زمین را لمس کرد، عضلات صورتش منقبض شدند و نفسش بند آمد.
_: جان!
ییبو با واکنشی سریعتر از یک پلک زدن، فاصلهی بینشان را با جهشی بلند طی کرد و دستهای بزرگ و داغش را دور بازوهای جان پیچید تا مانع افتادنش شود.
_: چی شد؟.. خوبی؟..
جان با لجاجت، اخمهایش را در هم کشید و سعی کرد خودش را از حصار دستهای ییبو بیرون بکشد.
_: ولم کن.. خوبم..
ییبو با کلافگی پوفی کشید و تلاش کرد جان را دوباره روی کاناپه بنشاند.
_: مزخرف نگو.. پاته نه؟.. بشین، تکون نخور.
اما جان مقاومت کرد.
_: چیزیم نیست.. دست از سرم بردار..
ییبو آه بلندی کشید و با صدایی که از عصبانیت و نگرانی دو رگه شده بود غرید:
_: لجبازی نکن، بشین بذار زخم پاتو ببینم..
_: نیازی نیست.. خودم میبندمش..
اما دوباره تنها یک حرکت کوچک لازم بود تا رنگ از صورت جان بپرد و نفسی دردناک از میان لبهایش بگریزد.
ییبو این بار بیاختیار بازوی جان را قاپید و با خشونت تشر زد..
_: گفتم بشین!
جان درجا خشکش زد و به ییبو خیره شد.
نگاهی خیره، پرمعنا و خالی.
ییبو نفسش را حبس کرد. عضلات قفسهی سینهاش که لحظاتی قبل با ریتمی تند و دردناک بالا و پایین میرفت، ناگهان در هم پیچیدند و نگاهش در مردمکهای تیره و عمیق چشمهای جان قفل شد.
آن نگاه…
آن نگاه یخی و سرد…
برای ییبو تنها یک نگاهِ جان کافی بود تا دنیایش یا فرو بریزد، یا دوباره تکهتکه کنار هم بنشیند و پناهگاهش شود.
آب دهانش را قورت داد. انگشتانش، لرزان و ترسیده، دوباره دور بازوی جان حلقه شدند و صدا در گلویش شکست.
_: لطفاً..
جان ثانیهای دیگر همانطور نگاهش کرد، بعد نفسش را بیرون داد و بدون حرف دوباره روی کاناپه نشست.
ییبو بدون اینکه به صورت جان نگاه کند همانجا مقابلش روی زمین زانو زد. با احتیاط، پای جان را روی زانوی خودش گذاشت، بند کتانیاش را باز کرد و جورابش را با ملاطفت از پایش بیرون کشید.
کبودی تیره و متورمی که روی مچ پایش شکل گرفته بود مثل یک سیلی محکم به صورتش خورد.
جان از درد نفس تیزی کشید اما چیزی نگفت.
انگشتان ییبو لحظهای دور مچ متورم و کبود پای جان بیحرکت ماندند، سپس سرش را بالا آورد و به چشمهای جان خیره شد.
_: چرا چیزی نگفتی؟..
جان نگاهش را از چشمان ییبو برگرداند و به گوشهای از اتاق دوخت.
_: منظورت چیه؟..
_: که پات اینقدر ورم کرده.
جان شانهای بالا انداخت.
_: چون داشتیم دعوا میکردیم؟..
نگاه ییبو دوباره به سمت مچ پای جان چرخید و به خراشهای ریز و درشت روی پوستش و خونمردگیهای اطراف آنها خیره شد.
سپس بدون بیان کلمهای دیگر، پای جان را به نرمی دوباره روی زمین گذاشت. به سمت کیف ورزشیاش رفت و جعبهی کمکهای اولیه را بیرون کشید. یک بسته یخ فوری هم برداشت، آن را فشار داد تا فعال شود و به سمت جان برگشت و دوباره جلویش زانو زد.
کمپرس یخ را آرام روی مچ پایش گذاشت.
عضلات جان به خاطر هجوم سرما و لمس انگشتان ییبو منقبض شدند.
ییبو با دستان ماهرش، باند کشی را دور مچ پایش پیچید. نه آنقدر سفت که دردش بیشتر شود، نه آنقدر شل که بیفایده باشد.
تمام مدت هیچکدام حرفی نزدند.. تنها صدای نفسهای بریدهی جان فضای اتاق را پر کرده بود.
وقتی ییبو کارش تمام شد، سر باند را محکم کرد و دستش را روی مچ پای جان نگه داشت.
لحظهای همانطور ماند. بعد آرام زمزمه کرد..
_: باید یک مسکن بخوری.. فردا میبرمت دکتر.
لحنش دیگر دستوری نبود؛ بیشتر شبیه یک التماس خاموش بود.
نگاه جان روی موهای بههمریخته و شقیقههای خیس از عرق ییبو ثابت ماند.
ییبو دستش را روی زانوی جان فشرد و سرش را بالا آورد. چشمهایش کاسهی خون بود و غرور همیشگیاش جای خود را به پشیمانی عمیقی داده بود.
_: میدونم.. میدونم که گند زدم. وقتی دیدم با اون وضعیت از چادر پریدی بیرون و وسط پیست با لِهلِه گلاویز شدی و ماشینها دارن با اون سرعت از کنارت رد میشن، نفهمیدم چم شد.
جان نفس عمیقی کشید. دیدن ییبو در این حالتِ بیدفاع همیشه نقطهضعفش بود.
دستهایش را روی زانوهایش مشت کرد و سرش را کمی به سمت پنجره چرخاند تا برق خیس درون چشمهایش را پنهان کند.
سکوت خفهکنندهای سوئیت را پر کرد.
از آن سکوتهایی که حتی صدای ضربان قلبت هم بلند به نظر میرسد.
کلماتی که ییبو به زبان آورده بود مثل شیشههای خرد شده روی فرش پخش شده بودند و هیچکدام نمیدانستند چطور باید آنها را جمع کنند.
ییبو نفس لرزانی کشید و پیشانیاش را روی زانوی جان گذاشت. صدایش حالا چیزی شبیه یک زمزمهی شکسته بود.
_: من فقط.. از ترس اینکه بلایی سرت بیاد عقلمو از دست دادم شیائو جان.. اون چرندی که گفتم.. واقعاً منظوری نداشتم.. باور کن.
جان هنوز به بیرون خیره بود، اما ییبو لرزش خفیف شانههای او را حس میکرد.
دست سرد جان، با مکثی طولانی، پایین آمد و انگشتانش لا به لای موهای خیس ییبو لغزید.
و ییبو چشمهایش را بست.
هیچکدام حرفی نزدند. اما در آن سکوت سنگین، چیزی بینشان تغییر کرده بود؛
چیزی ظریف، شکننده… و هنوز ناتمام…
و ادامه دارد...
پی نوشت: این داستان بر اساس واقعیت نیست و کاملا از تخیلات ذهن من سرچشمه گرفته..
شیائوجان، شیائو ژان، شیائوژان
فیکشن، رمان، ناول، آنتیمد، رام نشده، بی وقفه